زندگی


آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبريزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگريزم

همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز بادهء روزند

با هزاران جوانه می خواند
بوتهء نسترن سرود ترا
هر نسيمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زيبائی

پر شدم از ترانه های سياه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم

غافل از آن که تو بجائی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاريک مرگ می سپرم

آه، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام سياه شود

عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن

می مکم با وجود تشنهء خويش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا

فروغ فرخ زاد

 

هر که با ما نیست

گفته می شد هر که با ما نیست با مادشمن است
 گفتم آری این سخن فرموده اهریمن است
اهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوستند
ای شما با خلق دشمن ؟ قلبهاتان از آهن است؟

 

فریدون مشیری

جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود....

يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره. 
مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،اما ميگم که چکار ميشه کرد!

من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : ' وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند دلار هديه مي ده و اين مي تونه کمکت کنه.' 
جني قبول کرد.. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي جيني همه کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه. 

واي که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش مي انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتي با مادرش براي کاري بيرون مي رفت، تنها جايي که اون رو از گردنش باز مي‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!

پدر جيني خيلي دوستش داشت. هر شب که جيني به رختخواب مي رفت، پدرش کنار تختش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه جيني رو براش مي خوند. يک شب بعد از اينکه داستان تموم شد، پدرجيني گفت :
- جيني ! تو منو دوست داري؟
- اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!!!
- نه پدر، اون رو نه! اما مي تونم رزي عروسک مورد علاقمو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، اون عروسک قشنگيه ، مي توني تو مهموني هاي چاي دعوتش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، اشکالي نداره...
پدر گونه هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت : 'شب بخير کوچولوي من.' 
 
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جيني پرسيد:
- جيني! تو منو دوست داري؟
اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما مي تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلي نرمه و مي توني تو باغ باهاش گردش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، باشه ، اشکالي نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسيد و گفت : 'خدا حفظت کنه دختر کوچولوي من، خوابهاي خوب ببيني.' 
 
چند روز بعد ، وقتي پدر جيني اومد تا براش داستان بخونه، ديد که جيني روي تخت نشسته و لباش داره مي لرزه.
جيني گفت : ' پدر ، بيا اينجا.' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتي مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با يک دستش اون گردن بند بدلي رو گرفته بود و با دست ديگه اش، از جيبش يه جعبه  مخمل آبي بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود!!! پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جيني از اون گردن بند بدلي صرف نظر کرد ، اونوقت اين گردن بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده ... 
 



خب! اين مسأله دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام ميده!

او منتظر مي مونه تا ما از چيزهاي بي ارزش که تو زندگي بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعي اش رو به ما بده. 
اين داستان باعث شد تا درباره چيزهايي که بهشون چسبيده بودم بيشتر فکر کنم ...

باعث شد ، ياد چيزهايي بيفتم که به ظاهر از دست داده بودم اما خداي بزرگ، به جاي اونها ، هزار چيز بهتر رو بهم داد...

نور من

تا آمدنت بگذار قصه یافتن تو را

 

برای کسانی که هنوز پی گمشده خود هستند بگویم

 

بگویم که من تو را میان ستارگان آسمان یافتم

 

 آنجا که هر شب ستارگان ما را برای دیدنشان

دعوت میکنند.

 

من تو را میان گلهای باغچه یافتم

تا آنجا که هرروز شبنمی خندان به گلها سلام میدهند

 

من تو را میان قاصدکهایی یافتم که

 هر روز برای دوستدارانت نوید شادی و امید را می دهند

 

در انتظارت ای ترانه نا مفهوم کفشهای غیرتم را در می آورم

 و در کویر غرورم با پای برهنه راه

می روم تا شاید که تاولهای قلبم را باور کنی.

تولدم مبارک

تولدم مبارک

نامه ای برای خدا

دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...

باد و بارانی بود اندرون دلم ...

و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...

کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن !

خوب ... برای که بنویسم حالا ؟

تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!

یادم آمد ...

آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،

خدا خودش برمی دارد ... !



پرشدم از شوق برای نوشتن ...

دراز کشیدم روی زمین و دستی

زیر چانه و دستی بر روی کاغذ !



نوشتم :

سلام ، محبوب من ... !

چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی !

چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...

صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و

نسیم را می وزانی بینشان ...

آدم حالی به حالی می شود !
هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،

دل آدم را اینطور ببرد !

خورشید هم ناز می کند مثل خودت ... !

آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم

و داغش می کند با سرپنجه هایش !

تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !

معشوق صبور من ...

می فهمم که شب ها وقتی غرق می شوم در خواب ،

می آیی به پیشم !

دستت را حس می کنم که روی پیشانی ام

دانه های شبنم می کارد ،

رد بوسه ات هم می سوزاند لبم را تا صبح
مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف
اگر تو نبودی "تو" معنی نداشت !
تو تمام " توی" منی ...
اگر می بینی چشمم به در می ما ند
نه اینکه یادم رفته " تو" هستی !
که می دانم هستی در کنارم ...
منتظرم کسی بیاید و ببیند ، چقدر "تو" هستی !

و برود و بگوید کسی نیاید !
معبود من ...
اگر دیدی روز کسی در کنارم بود
خودت می دانی و می فهمی که به یقین تکه ای از "تو"
را با خود داشته که رهایش نکردم !

مگر نه اینکه " تو" غرق در زیبایی ها هستی !!!
گل را اگر ببویم ، لذتش از بوی توست !

مطلوب من ...
سرم را گاهی بگیر بین بازوانت ! مرا به آغوش بکش ...
نکند یادت برود که سخت نیازمند توام !
من اگر یادم برود تقصیر توست که یادم نمی اندازی
تو باید مرا بارور کنی !
از تمام خواستن هایم !
تو خیلی خوبی !
برای کسی که دوستت دارد
و برای کسی که یادش رفته دوستت دارد ...
مهربان من ...
می شود از این به بعد بنویسم برایت؟
چرا نشود ...
راستی یادت نرود !
آن " تویی" را که می گفتم تکه ای از تو را دارد ...

(( چون می دانی : گاهی حس می کنم خود تو خیلی بزرگی
برای اینکه دوستت داشته باشم ،یک توی کوچکتر را به من بده

تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو ))


نامه را تا کردم و سراندم زیر گوشه فرش
خدا خودش یاد دارد
کاش جوابش را بدهد
ندهد هم می دانم که می خواند
چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ...

یک استکان یادِ خدا باید بنوشم

شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
***
طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
***
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها
***
لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم

عرفان نظرآهاری

توکل درویش ....

درویشی می‌گفت: روزی با چـندنفر از دوستان به سفر می‌رفتم، به بیابانی بزرگ رسیدیم با هم صحبتمی‌كردیم كه چـه كسی بیشتر از همه به خداوند توكل دارد و روزی خود را فقط از اومی‌خواهد؟

درویشی بود كه تصمیم گرفت قدرت توكل خود را به دیگران نشان دهد اومی‌خواست با این كار درسی واقعی به بقیه بدهد آن درویش قسم خورد كه هیچ چـیزنخورد و از كسی هم چـیزی نگیرد تا هنگامی كه خداوند به او فالوده بدهد

وقتی كه شب شد غذایی را سر سفره گذاشتیم و مشغول خوردن شدیم!

اما آن درویش دست به غذا نزد روز بعد هم چـیزی نخورد و كم‌كم ضعیف وبی‌حال شد  بعضی از دوستان گفتند كه این مرد خیلی نادان است وسط بیابان در پیفالوده می‌گردد آدم باید عقل داشته باشد، مگر وسط بیابان هم فالوده پیدامی‌شود؟

آن‌ها او را همانجا گذاشتند و به راه خود رفتند، اما من پیش او ماندم

روز بعد به راه خود ادامه دادیم! رفتیم و رفتیم تا این‌كه نزدیك غروب بهدهی رسیدیم،مسجد ده را پیدا كردیم و وارد آن شدیم و كمی استراحت كردیم نیمه‌های شببود كه در مسجد را زدند در را باز كردم و پیرزنی را دیدم كه سینی روی سرخود گذاشته او گفت: شما غریبه‌اید یا اهل همین آبادی؟

گفتم: غریبه‌ایم پیرزن سینی را جلوی ما گذاشت و دستمال روی آن‌رابرداشت!

به حیرت دیدیم كه داخل ظرف پر از فالوده است  پیرزن به آن درویش گفت: بفرمائید بخورید، و ما نیز فالوده‌ها را خوردیم   من از پیرزن پرسیدم: چـطور شد كه نیمه شب برای غریبه‌ها فالوده آورده‌ای  او گفت: كدخدای این ده مردی بهانه‌گیر و عصبانی است در این وقت شب هوسفالوده كرده و همه مجبور شدند كه برایش فالوده درست كنند! اما او خیلیعجله داشت درست شدن فالوده كمی طول كشید و او هم از شدت عصبانیت قسم خورد كهدست به فالوده نزند و به هیچ كس هم ندهد مگر این‌كه غریبه باشد   او گفت كه حتماً باید غریبه‌ها این فالوده‌ها را بخورند

من هم فالوده‌ها را برداشتم آوردم كه غریبه‌ای پیدا كنم تا فالوده‌ها را بخورد من می‌دانستم كه غریبه‌ها معمولاً رهگذرند و شب‌ها در مسجد می‌خوابند این بود كه آمدم به این مسجد و شما را پیدا كردم به همین سبب، از شما خواهش كردم كه فالوده‌ها را بخورید این را هم بدانید كه اگر نمی‌خوردید، شما را به زور وادار می‌كردم كه فالوده‌ها را بخورید  پیرزن كه رفت، به آن درویش گفتم: توكل و ایمان تو را به چـشم خود دیدم و فهمیدم كه با توكل می‌شود حتی در وسط بیابان هم به فالوده رسید به راستی كه هر وقت انسان چـیزی را فقط از خدا بخواهد و صبر كند، آن چـیز هر چـه كه باشد خداوند آن را به او خواهد بخشید .

 

فکر کن



واقعا فکر کن که چه وحشتناک میشه اگه از میون آواها بانگ خروس – پارس سگ ها رو بر می داشتند

همین طور ریگ ها و ماه و منظومه ها...ما هم باید دوست بداریم

آره باید!

چون دوست داشتن خال بال روح ماست! ما رو با دوست داشتن از خانه ی خدا به زمین فرستاده اند!

همون طور که پروانه رو با کوله بار هزار رنگ.

و دوست داشتن کلمه است

و کلمه یه سمه یه زهره که شیطان به انگورهای باغ بهشت حیات پاشیده تا مسموممون کنه تا آلوده مون کنه!

آن قدر آلوده که مستوجب عقوبت تکرار تجربه ها شیم شده ایم

وحالا بی هیچ امیدی به تداوم .

دوست داشتن رو مثل مسواک زدن بچه ها هر شب باید به ما یا دیگران تذکر بدهند!

و تذکر یعنی یاد آوری و یادآوری یعنی تکرار توی کتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هاش باشه! این همه دریا و هنوز ما تشنه ایم! این همه زمین و هنوز ما گرسنه ایم! این همه نشانه و ما هنوز بی نشانه ایم!

این شعار عالمانه رو به این دلیل نگفته ام تا بعنوان مصلح بزرگ مبهوتت کنم! به این دلیل تا بحال ننوشته ام تا حریر رمانتیکی رو که دور کلمه دوست داشتن کشیده اند به دور بندازم و باشیم و باشند!

وجود من

آخرین فصل حیات ما باید که خوابی از فصول گذشته باشد!

جایی که گاوها واقعا گاوند و سنگ ها واقعا سنگ!

بقولی  همون اسبی هستیم که درشکه پر از گربه و توپ وکلاف وکاغذ و...این ور انور می بره!

خیلی وقتا به سوال که می رسم آرزو می کنم کاش همین لحظه توی جیبم یه کفش دوزک یه پینه دوزی می داشتم تا با هم به ترکیب قرمز وسیاهش نگاه کنیم بی هیچ کلمه و تذکری!

فقط نگاه کنیم...

و من بیست دقیقه تا بحال به یک دانه خرما نگاه کرده ام!

هنوز خیلی وقت دارم ؟!

ظاهرا یه ذره کوچیک از یه سوال بزرگیم!

آره کوچیک!

اما میون کوچک ها از همه بزرگتریم ولی به هر حال سوالم...

توی دفتر نوشتم حالا پیش هووش هم می تایپم رسمی و کتابی:

آیا روزی خواهیم یافت که بدون توکل و توسل و...به استناد بارون و نور و چشم کبوتر و بوی کندر

چشم در چشم

و به سادگی سلام
ستاره ی دنباله دار رنج را

به مدار منظومه ی تازه وشادابی ببریم؟

آنچه تا کنون وجود داشته وجود خواهد داشت همین هاست و همین ها باقی خواهند ماند

و رستگا ر و خوشبختیم چون هنوز بر گستره ی وسیع ویرانه وجودمان پانشینی برای گنجشک عشق وعلاقه باقی گذاشتیم

خوش بختیم چون هنوز صبح هامون

آذین ملکوتی صدای خروس و پارس سگ هاست!

سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند

فرق

پس شاخه های یاس و میخک فرق دارند

آری اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور می کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می گردم طواف کعبه ات را

دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند.

بر من به چشم کشته ی عشقت نظر کن

پروانه های مرده با هم فرق دارند