بگذارید یکبار من هم فرشته باشم

 

بها، الله انگشتانم را تکان می دهد

عیسی به چشمانم نور می دهد

موسی پاهایم را استوار نگه داشته

محمد در قلبم می تپد

ابراهیم بازوانم را گرفته

نوح از رگ گردنم سخن می راند

زرتشت در مشکی موهایم آتش می افروزد

و بودا روی شا نه هایم عود روشن می کند

بگذارید یکبار من هم فرشته باشم

خدا را حس می کنم

شما چه نظری دارید ؟؟؟

 این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است. شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است. دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخده سال پیش هنگامساختن خانه کوبیده شده بود!!! چه اتفاقی افتاده؟ مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت. چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد. تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!! مرد شدیدا منقلب شد. ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!! اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشدپس تصور کنید ما تا چه حدی می توانیم عاشق شویم اگر سعی کنیم.  

گناه؟عشق؟

من گناه کردم و تو محکومم کردی به دوری گذاشتی من روی زمین زندگی کنم روی زمین زندگی کنم تا تجربه کنم تا تجربه کنم عشق رو که به تو برسم ولی تو نمی­دونی چقدر راه عشق سخته تو عاشق منی ولی منو محکوم به تنهایی و دوری از خودت کردی بهت گفتم خدایا می­خوام بهت نزدیک بشم گفتی عشق رو تجربه کن گفتم خدایا عشق یعنی چی جواب دادی عشق معنا نداره اونو تجربه کن ازت پرسیدم چطور عشق رو تجربه کنم ؟ عشق کجاست ؟ کجا دنبالش بگردم ؟ گفتی خودش میاد سراغت , خودش میاد گفتم اگه عشق رو پیدا کنم چی بهش بگم گفتی هیچ حرفی نزن بزار عشق تو چشمات بمونه گفتی بزار عشق خودش معنای عشقو تو چشمات ببینه و بفهمه گفتی راجب عشقت حرفی نزن اعتراف به عشقت نکن تو گفتی اگه به عشقت اعتراف کنی و بزاری عشق روی زبونت جاری بشه اون موقع عشق می میره گفتی بزار عشق فقط تو چشمات باقی بمونه من گفتم خدایا سخته این خیلی سخته گفتی سعی کن گفتم اگه به عشقم اعتراف نکردم و اون رفت چی خدایا اون موقع چی به سر من میاد و تو بهم گفتی عذاب گفتی عذاب عشق گفتی بعدش عذاب عشق رو حس می کنی گفتم خدایا عذاب ؟ تو به من عذاب عشق رو می دی بعد از تمام جستجو هام تو به من عذاب عشق رو می خوای بدی گفتی بله عذاب عشق همون معنای عشقه و گفتی اگه عذاب عشق رو حس کنی تو عاشقی و من پرسیدم خدایا بعدش چی می شه گفتی با عذابت باقی می مونی با عذابت باقی می مونی باقی می مونی و گفتی بهت اعتماد کنم و عشق رو تجربه کنم ولی خدای من ترس با ترسم چکار کنم و تو جواب ندادی فقط بهم نگاه کردی و رفتی ....................

 خدای من زیباست

دیوارهای خالی اتاقم را
 از تصویرهای خیالی او پر می کنم
 خدای من زیباست
 خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
 که پشت هر گریه
 انعکاسش را
 روی سقف اتاق می بینم
 من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام
و نه
 لای بقچه پیچ سجاده
 رهایش
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
 من در نهایت حیرت
حالا
 گاه گاهی که به هم خیره می شویم
 تشخیص خدا و بنده چه سخت است

عقل بر دار می شود

امشب به سینه اندوه، پروار می شود
هر ذره اش همانند خروار می شود
گویی به قصد جانم تمامی دردها
امشب به روح خسته ام آوار می شود
امشب منم به حالی که بر آرزوی صبح
هر یک ستاره مانند دیوار می شود
دور از گذشته ام ،از آینده هم، به چشم
حتی زمان حال مرا تار می شود
ای چرخ دهر مانند من شعر در تب است
از جور توست که واژه بیمار می شود
شعرم نه مانند خود که هذیان سروده ای است
وه وه عجب شبی ،عقل بردار می شود

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آردچو مهمان خراباتی به عزت باش با رندانشب صحبت غنیمت دان که بعد از روزگار ماعماری دار لیلی را که مهد ماه در حکم استبهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سالخدا را چون دل ریشم قراری بست با زلفتدر این باغ از خدا خواهد دگر پیرانه سر حافظ   نهال دشمنی برکن که رنج بی​شمار آردکه درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آردبسی گردش کند گردون بسی لیل و نهار آردخدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آردچو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آردبفرما لعل نوشین را که زودش باقرار آردنشیند بر لب جویی و سروی در کنار آرد
به مناسبت سالروز حافظ

عشق با ایمان

"عشق با ايمان " اره عشق با ايمان هر دو در كنار هم و مكمل همديگه، چه اتحاد زيبا و نا گسستني و محكميه و فكر ميكنم تنها چيزي كه بتونه تو اين دنيا ادما رو از بيهوده زندگي كردن و دنبال سراب بودن نجات بده همين عشق با ايمانه. وقتي عشقت با ايمان بود ميفهمي چي ميگم و اونقدر عميق و عظیم وبزرگ میشه كه تمام هستي خودت رو در راهش فدا می كني......... به دريا رفته ميداند مصيبت هاي طوفان را چون هر دوي اينا بدون همديگه ناقص و معيوبن و نه تنها نجات بخش نيست كه گمراه كننده هم هست هم عشق بدون ايمان، هم ايمان بدون عشق و چقدر زيبا شريعتي توصيف ميكنه: "ايمان بي عشق اسارت در ديگران است و عشق بي ايمان اسارت در خود.ايمان بي عشق تعصبي كور است و عشق بي ايمان كوري متعصب.عشق بي ايمان هاي و هويي است براي هيچ و عطشي بسوی سراب و شتاب ديوانه واري است به سوي فريب و دروغي است كه ان را نميشناسي مگر به ان برسي و چون به ان رسيدي همچون سايه اي موهوم محو ميگردد و جز خاكستر ياس و بيزاري و نفرت بر جا نمي ماند .عشق بي ايمان تا هنگامي هست كه معشوق نيست و چون هست شد نيست ميگردد.اين عشق با وصال پايان ميگرد و ان عشق با وصال اغاز. ايمان بي عشق همچون محفو ظاتي است كه در انبار حافظه محبوس است و علمي جامد و مرده است و با روح در نمي اميزد واين است كه عالمي پديد مي اورد جاهل و ميبينيم كه چه بسيارند و چه زشت،و ايمان بي عشق نيز زنداني است و پر از زنجير و غل و بند كه روح را مي ميراند و دل را ويرانه ميسازد و زندگي كلمه اي بي معني ميگردد و انسان لفظي مهمل و اثارش عبارت است ازريش و تسبيح و مهر نماز و جای مهر روی پیشانی و انگشتر عقيق و طهارت دقيق....... واما ايمان پس از عشق!چه بگويم؟ همين ايمان بي عشق كه موهوماتي زشت و بي روح و منجمد است و همين عشق بي ايمان كه جوش و خروش و شر و شورهايي فصلي از زندگي است كه با پيري يا ازدواج يا كم غذايي يا قرض يا پست اداري  و چه ميگويم ؟حتي در اوج طغيانش اگر توي خيابان زهرابت گرفت و ناراحتت كرد ان را فراموش ميكني" خدايا بمن عشق با ايمان عطا كن  

 

معجزه ایمان

در جستجوی انصاف
 تا پشت کوه قاف
 سفر کردم
معدوم بود
آنچه گمان کردم
مکتوم مانده است
 اما مروت این گهر نایاب
یالامحاله
 کمیاب
 در هر کتاب
گر چه کتابی نیست
 منسوخ گشته بود
و کاخ عدل
 از جور بانیان ستم کوخ گشته بود
ایمان مگر به معجزه می ماند
ورنه به روی هیچ جز هیچ
 هیچ بنایی را
بنیان نمی توان کرد
این معجزه ست معجزه ایمان
 که ایمان را
با صد هزار ترفند
 ویران نمی توان کرد

در هوایت بی​قرارم روز و شب

در هوایت بی​قرارم روز و شب magnify

در هوایت بی​قرارم روز و شب * سر ز پایت برندارم روز و شب * روز و شب را همچو خود مجنون کنم *روز و شب را کی گذارم روز و شب *جان و دل از عاشقان می​خواستند * جان و دل را می​سپارم روز و شب *تا نیابم آن چه در مغز منست *یک زمانی سر نخارم روز و شب * تا که عشقت مطربی آغاز کرد *گاه چنگم گاه تارم روز و شب می​زنی تو زخمه و بر می​رود *تا به گردون زیر و زارم روز و شب *ساقیی کردی بشر را چل صبوح *زان خمیر اندر خمارم روز و شب* ای مهار عاشقان در دست تو *در میان این قطارم روز و شب* می​کشم مستانه بارت بی​خبر همچو اشتر زیر بارم روز و شب *تا بنگشایی به قندت روزه​ام*تا قیامت روزه دارم روز و شب* چون ز خوان فضل روزه بشکنم *عید باشد روزگارم روز و شب * جان روز و جان شب ای جان تو*انتظارم انتظارم روز و شب* تا به سالی نیستم موقوف عید*با مه تو عید وارم روز وشب *زان شبی که وعده کردی روز بعد*روز و شب را می​شمارم روز و شب *بس که کشت مهر جانم تشنه است *ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

به مناسبت سالگرد تولد مولانا

کلمه ها

کلمه ها بر احساسها و انديشه ها تاثير مي گذارند . احساسها بر افکار و کلمه ها مؤثرند . انديشه ها بر کلمه ها و احساسها تاثير مي گذارند . بگوييم : از اينکه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشکرم . نگوييم : ببخشيد که مزاحمتان شدم . بگوييم : در فرصت مناسب کنار شما خواهم بود . نگوييم : گرفتارم . بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟ نگوييم : دروغ نگو . بگوييم : خدا سلامتي بده . نگوييم : خدا بد نده .
  بگوييم : هديه براي شما . نگوييم : قابل ندارد . بگوييم : با تجربه شده . نگوييم : شکست خورده . بگوييم: قشنگ نيست . نگوييم : زشت است . بگوييم: خوب هستم . نگوييم: بد نيست . بگوييم : مناسب من نيست . نگوييم : به درد من نمي خورد . بگوييم : با اين کار چه لذتي مي بري؟ نگوييم : چرا اذيت مي کني؟ بگوييم : شاد و پر انرژي باشيد . نگوييم : خسته نباشيد .
  بگوييم : شاد و پر انرژي باشيد . نگوييم : خسته نباشيد . بگوييم: من . نگوييم: اينجانب . بگوييم: دوست ندارم . نگوييم: متنفرم . بگوييم: آسان نيست . نگوييم: دشوار است . بگوييم : بفرماييد . نگوييم : در خدمت هستم . بگوييم : خيلي راحت نبود . نگوييم : جانم به لبم رسيد . بگوييم : مسئله را خودم حل مي کنم . نگوييم : مسئله ربطي به تو ندارد

 

قلم عاشق است

 
قلم عاشق است magnify

عشق هست
عشق نیست

عشق ابر است
گاهی هست و
گاه نیست

که پوشش ِ گرمای ِ نفرت ِ تنهایی است

عشق پنیر است
عشق سفید و شور است
عشق آب دارد

بابا نان دارد

عشق است
کابوس است
دلپذیر و پایدار

ترکه ی گیلاس عشق است
سوز دارد

عشق نور است
سو دارد

عشق رفیق است
خنجر دارد

عشق عشق است
قلم عاشق