قلب

همان كه گاهی می‌شكند ...

قلبی كه از بودن آن باخبر است و قلبی كه از حضورش بی‌خبر.
قلبی كه از آن باخبر است، همان قلبی است كه در سینه می‌تپد.
همان كه گاهی می‌شكند؛
گاهی می‌گیرد و گاهی می‌سوزد
گاهی سنگ می‌شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می‌رود ...
با این دل است كه عاشق می‌شویم
با این دل است كه نفرین می‌كنیم
و گاهی وقت‌ها هم كینه می‌ورزیم ...


اما قلب دیگری هم هست؛

قلبی كه از بودنش بی‌خبریم.
این قلب اما در سینه، جا نمی‌شود
و به جای این كه بتپد، ... می‌وزد و می‌بارد و می‌گیرد و می‌تابد
این قلب نه می‌شكند و نه می‌سوزد و نه می‌گیرد.
سیاه و سنگ هم نمی‌شود
از دست هم نمی‌رود
زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آن قدر سبك است كه هیچ وقت هیچ جا نمی‌ماند
بالا می‌رود و بالا می‌رود و بین زمین و ملكوت می‌رقصد
این همان قلب است كه وقتی تو نفرین می‌كنی، او دعا می‌كند
وقتی تو می‌رنجی، او می‌بخشد
این قلب كار خودش را می‌كند
نه به احساست كاری دارد نه به تعلّقت
نه به آن چه می‌گویی؛ نه به آن چه می‌خواهی
و آدم‌ها به خاطر همین دوست‌داشتنی‌اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی كه از بودنش بی‌خبرند
...

می خوام زمین دریا بشه لحظه افتادن مشک

دارم قنات می کنم

تو دل صخره های سخت

قدم قدم چشمه می شم

تو این کویر بی درخت

 

سرخی این حماسه رو

از لب نیز ه ها میگم

بغض هزارتا گریه رو

به چشمای خدا می گم

ماه پیروزی خون بر شمشیر

حسین(ع) ؛ بیشتر از آب , تشنه لبیك بود . اما افسوس كه به جای افكارش زخم‌های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی‌آبی معرفی كردند

دکتر علی شریعتی

Last Christmas

Last Christmas
I gave you my heart
But the very next day you gave it away
This year
To save me from tears
I'll give it to someone special

Once bitten and twice shy
I keep my distance
But you still catch my eye
Tell me baby
Do you recognize me
Well
it's been a year
It doesn't surprise me
"Merry Christmas"
I wrapped it up and sent it
With a note saying "I love you"
I meant it
Now I know what a fool I've been
But if you kissed me now
I know you'd fool me again

Last Christmas
I gave you my heart
But the very next day you gave it away
This year
To save me from tears
I'll give it to someone special

MERRY CHRISTMAS

گزیده هایی از علی شریعتی

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود



اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی



اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد



اگر خواب حقیقت داشت

همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند



اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود



اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم


عشق گمشده

به نام بی نام او

به دنبال عشقی گم شده میگردم یا میگردد ؟ بگردم خواهم گشت به دور خودم بایستم میگردد ؟ من در کجای این

قصه هستم ؟ معشوق من کیست ؟ از روز ازل این عشق بوده مرا با خود می برد وقتی که

می ایستم

عقلم می ایستد

 تا به افق خیره شوم

 تا عقلم باردگر بایستد و بنگرد که چیستم ؟

ولی نمیدانم که کیستم ؟

وقتی در عشق گم می شوم لرزان و ترسان می شوم

که من کیستم ؟ از کجا آمده ام ؟ چرا آمده ام ؟

مگر عشق نبود ؟

مگر این آسمان آبی آبی نبود ؟ مگر این خورشید عشق بی انتها نبود ؟

پس من در کجا هستم ؟ چه می کنم ؟

به دنبال چیستم ؟

عقلم را فروختم به هیچ بها تا بخرم عشقی عشقی که بهایی جز اشتیاق نداشت نمی دانم چه می نویسد ؟ یا می نویسم ؟ تا ببینم آنچه را که در نوشته هایم نبوده است

صحبتی دارم با تو ای عشق از تو می خواهم هر چه که هست هر چه که در نگاهت هست روزی باران خواهد آمد امروز باران می آید هر روز بارانیست ولی چتری نمی خواهم مرا بشوی ! که هر چه هست برود و فقط تو بمانی تو بمانی تا تو را بینم

به راستی می شود تو را دید ؟

 با تو صحبت کرد ؟

 مرا به کجا خواهی برد ؟

 تا کی باید صبر کنم ؟

دیگر توانی ندارم نه برای بودن برای ندیدن چه بگویم از این احساسی که تو در درون من آتش این کوره را روشن کردی به سوختنم می نگرم سوختنم زیباست شاید با این سوختن شکلی میگیریم ؟ولی در کوره آبی نیست ؟ پس تو مرا قبلا آب داده ای ؟ جوشش آب مرا می پزد و یا آتش تو ؟ هیچ از این زندگی نمی خواهم ولی این چیست که طلب خواستن دارد ؟ اگر طلب کردن جرم است هر چه که هست می خواهم می خواهم مجرم باشم شاید با این جرم تا ابد در زندان تو باشم حتی در ندان تو نیز باران می آید با تو ماندن آیا در زندان تو بودن است ؟ ولی من باران تو را نیز نمی خواهم فقط تو را می خواهم قط تو را

من گستاخ نبودم تو مرا گستاخ کردی و حالا می خواهم فقط تو را

من قرار زیر باران بمانم ؟

آخر تو مانده ای و خیس شدی

 حالا من خیس شده ام ؟

برای رسیدن به تو هیچ نباید گفت هیچ نباید کرد طلب خواهم کرد

 طلب صورت تو کردن خود تو نیست و خود تو تو نیست ! ولی تو چیستی ؟

آن چیستی را به من بده آن چیستی را به من نشان بده آن نیستی را ولی با چشم نخواهم دید تو را صدا می کنم  خدا

ولی خودم را صدا کرده ام تا بشنوم صدای تو را در این وجودی که نمی دانم چه هستی ؟ در این وجود تمام من هستی ؟ یا تمام من تو هستم ؟

این چیست که حجاب من شده ؟

تعریف و تمجید من شده ؟

نمی خواهم این من را

ببر این من را که جز تو نمی خواهم که من باشم

برای رد شدن و رسیدن نیازی به بهشت و جهنم و جنتی نیست نقد می خواهم هور و پری نمی خواهم نسیه برای تو بده آنچه که نقد می خواهم در اینجا می خواهم

بزن بر من این می دیوانگی

 بزن بر من این شراب لعل آوارگی

تا همه وجود تو شوم من شعر می خواهم آگاهی شراب دمادم مست شدن دیوانگی ولی تو چه می خواهی فقط وصال و رسیدن

من پایبسته به جهانی پر از واقعیت ولی تو مرا به حقیقت می کشانی

 تو دانی هر چه که هست ؟ من و تو که هر دو خود هستیم

آن چیست که در این میان برای ادراک خود را به این سو آن سو می زند ؟ من در اشتیاق تو در عجبم که چیست این عشقی که می خواهد بپزد ؟ توکه پخته ای نیامده آمده ای نرفته رفته بودی نرسیده رسیده بودی

پس کیست این که می خواهد بداند ؟

من که می نویسم روزی خواهم رفت به جایی دگر ولی تو در هر جا با منی

پس این چیست که خواستار دانستن است ؟    

میجوشم میفروشم میخروشم ولی نمی کوشم

فقط در نگاهت می افتم که میسوزم

از سوختن میجوشم میفروشم میخروشم ولی باز هم نمی کوشم

خوشابحال دیوانه ای که می خندد که نمیبینیم آنچه را که از ما به ما نزدیکتر است به چه ساده است این عشق از سادگی این عشق و پیچ و خم ما به ما می خندد و باز می خندد ولی در خود میگرید

بیمار شده ام شفا نمی خواهم

دیوانه شده ام دوا نمی خواهم  عقل نمی خواهم

از کدامین خم بخورم تا بچرخم از عشق تو بچرخم در این دایره عشق که اول و آخری نیست تو را به دور بچرخم از عشق تو بچرخم چون چیزی ندارم تا بایستم بچرخم تا از دیوانگی مرا بخوانی .

اینها را من نگفته ام عشق می گوید ولی عشق زبان ندارد !

خدا انسان و عشق

این است امانتی که بر دوش آدم سنگینی می کند و این است آن پیمانی که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم و خلافت او را در کویر زمین تعهد کردیم.

ما برای همین هبوط کردیم و اینچنین است که به سوی او باز میگردیم