توکل درویش ....

درویشی می‌گفت: روزی با چـندنفر از دوستان به سفر می‌رفتم، به بیابانی بزرگ رسیدیم با هم صحبتمی‌كردیم كه چـه كسی بیشتر از همه به خداوند توكل دارد و روزی خود را فقط از اومی‌خواهد؟

درویشی بود كه تصمیم گرفت قدرت توكل خود را به دیگران نشان دهد اومی‌خواست با این كار درسی واقعی به بقیه بدهد آن درویش قسم خورد كه هیچ چـیزنخورد و از كسی هم چـیزی نگیرد تا هنگامی كه خداوند به او فالوده بدهد

وقتی كه شب شد غذایی را سر سفره گذاشتیم و مشغول خوردن شدیم!

اما آن درویش دست به غذا نزد روز بعد هم چـیزی نخورد و كم‌كم ضعیف وبی‌حال شد  بعضی از دوستان گفتند كه این مرد خیلی نادان است وسط بیابان در پیفالوده می‌گردد آدم باید عقل داشته باشد، مگر وسط بیابان هم فالوده پیدامی‌شود؟

آن‌ها او را همانجا گذاشتند و به راه خود رفتند، اما من پیش او ماندم

روز بعد به راه خود ادامه دادیم! رفتیم و رفتیم تا این‌كه نزدیك غروب بهدهی رسیدیم،مسجد ده را پیدا كردیم و وارد آن شدیم و كمی استراحت كردیم نیمه‌های شببود كه در مسجد را زدند در را باز كردم و پیرزنی را دیدم كه سینی روی سرخود گذاشته او گفت: شما غریبه‌اید یا اهل همین آبادی؟

گفتم: غریبه‌ایم پیرزن سینی را جلوی ما گذاشت و دستمال روی آن‌رابرداشت!

به حیرت دیدیم كه داخل ظرف پر از فالوده است  پیرزن به آن درویش گفت: بفرمائید بخورید، و ما نیز فالوده‌ها را خوردیم   من از پیرزن پرسیدم: چـطور شد كه نیمه شب برای غریبه‌ها فالوده آورده‌ای  او گفت: كدخدای این ده مردی بهانه‌گیر و عصبانی است در این وقت شب هوسفالوده كرده و همه مجبور شدند كه برایش فالوده درست كنند! اما او خیلیعجله داشت درست شدن فالوده كمی طول كشید و او هم از شدت عصبانیت قسم خورد كهدست به فالوده نزند و به هیچ كس هم ندهد مگر این‌كه غریبه باشد   او گفت كه حتماً باید غریبه‌ها این فالوده‌ها را بخورند

من هم فالوده‌ها را برداشتم آوردم كه غریبه‌ای پیدا كنم تا فالوده‌ها را بخورد من می‌دانستم كه غریبه‌ها معمولاً رهگذرند و شب‌ها در مسجد می‌خوابند این بود كه آمدم به این مسجد و شما را پیدا كردم به همین سبب، از شما خواهش كردم كه فالوده‌ها را بخورید این را هم بدانید كه اگر نمی‌خوردید، شما را به زور وادار می‌كردم كه فالوده‌ها را بخورید  پیرزن كه رفت، به آن درویش گفتم: توكل و ایمان تو را به چـشم خود دیدم و فهمیدم كه با توكل می‌شود حتی در وسط بیابان هم به فالوده رسید به راستی كه هر وقت انسان چـیزی را فقط از خدا بخواهد و صبر كند، آن چـیز هر چـه كه باشد خداوند آن را به او خواهد بخشید .

 

فکر کن



واقعا فکر کن که چه وحشتناک میشه اگه از میون آواها بانگ خروس – پارس سگ ها رو بر می داشتند

همین طور ریگ ها و ماه و منظومه ها...ما هم باید دوست بداریم

آره باید!

چون دوست داشتن خال بال روح ماست! ما رو با دوست داشتن از خانه ی خدا به زمین فرستاده اند!

همون طور که پروانه رو با کوله بار هزار رنگ.

و دوست داشتن کلمه است

و کلمه یه سمه یه زهره که شیطان به انگورهای باغ بهشت حیات پاشیده تا مسموممون کنه تا آلوده مون کنه!

آن قدر آلوده که مستوجب عقوبت تکرار تجربه ها شیم شده ایم

وحالا بی هیچ امیدی به تداوم .

دوست داشتن رو مثل مسواک زدن بچه ها هر شب باید به ما یا دیگران تذکر بدهند!

و تذکر یعنی یاد آوری و یادآوری یعنی تکرار توی کتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی سراغ داری که بزرگتر از تکرار تجربه هاش باشه! این همه دریا و هنوز ما تشنه ایم! این همه زمین و هنوز ما گرسنه ایم! این همه نشانه و ما هنوز بی نشانه ایم!

این شعار عالمانه رو به این دلیل نگفته ام تا بعنوان مصلح بزرگ مبهوتت کنم! به این دلیل تا بحال ننوشته ام تا حریر رمانتیکی رو که دور کلمه دوست داشتن کشیده اند به دور بندازم و باشیم و باشند!

وجود من

آخرین فصل حیات ما باید که خوابی از فصول گذشته باشد!

جایی که گاوها واقعا گاوند و سنگ ها واقعا سنگ!

بقولی  همون اسبی هستیم که درشکه پر از گربه و توپ وکلاف وکاغذ و...این ور انور می بره!

خیلی وقتا به سوال که می رسم آرزو می کنم کاش همین لحظه توی جیبم یه کفش دوزک یه پینه دوزی می داشتم تا با هم به ترکیب قرمز وسیاهش نگاه کنیم بی هیچ کلمه و تذکری!

فقط نگاه کنیم...

و من بیست دقیقه تا بحال به یک دانه خرما نگاه کرده ام!

هنوز خیلی وقت دارم ؟!

ظاهرا یه ذره کوچیک از یه سوال بزرگیم!

آره کوچیک!

اما میون کوچک ها از همه بزرگتریم ولی به هر حال سوالم...

توی دفتر نوشتم حالا پیش هووش هم می تایپم رسمی و کتابی:

آیا روزی خواهیم یافت که بدون توکل و توسل و...به استناد بارون و نور و چشم کبوتر و بوی کندر

چشم در چشم

و به سادگی سلام
ستاره ی دنباله دار رنج را

به مدار منظومه ی تازه وشادابی ببریم؟

آنچه تا کنون وجود داشته وجود خواهد داشت همین هاست و همین ها باقی خواهند ماند

و رستگا ر و خوشبختیم چون هنوز بر گستره ی وسیع ویرانه وجودمان پانشینی برای گنجشک عشق وعلاقه باقی گذاشتیم

خوش بختیم چون هنوز صبح هامون

آذین ملکوتی صدای خروس و پارس سگ هاست!

سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند

فرق

پس شاخه های یاس و میخک فرق دارند

آری اگر بسیار اگر کم فرق دارند

شادم تصور می کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می گردم طواف کعبه ات را

دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند.

بر من به چشم کشته ی عشقت نظر کن

پروانه های مرده با هم فرق دارند

خدایا!!!!!!

خدایا...به من توفیق تلاش در شکست صبر در نومیدی رفتن بی همراه جهاد بی سلاح کار بی پاداش فداکاری در سکوت دین بی دنیا عظمت بی نام خدمت بی نان ایمان بی ریا خوبی بی نمود گستاخی بی خامی مناعت بی غرور عشق بی هوس تنهایی در انبوه و دوست داشتن بدون آنکه دوست بداند....روزی کن

اواز پریها

شعله زد عشق ومن از نو نو شدم. پر شدم از عشق تو مملو شدم. شوق شیدایی مرا از  من گرفت. من به خود برگشتم  از تو   تو شدم. اه با تو چه رعنا میشوم .اه از تو چه زیبا میشوم .عطر لبخند خدا میگیرم و شکل اواز پریها میشوم.

 

با تو من هم جامه شب میشوم. هم تپش با گر گر تب میشوم. با تو من همبستر گلبرگها. از شکفتنها لبالب میشوم.

 

اه هستی جز تمنای تونیست. اه  لذت جز تماشای تونیست. یک نفس دور از تو باشم مرده ام .زندگی جز مرگ در پای تونیست.

 

شعله زد عشق ومن از نو نو شدم. پر شدم از عشق تو مملو شدم. شوق شیدایی مرا از  من گرفت. من به خود برگشتم  از تو   تو شدم. اه با تو چه رعنا میشوم .اه از تو چه زیبا میشوم .عطر لبخند خدا میگیرم و شکل اواز پریها میشوم.