ماندنی
در نبرد بین انسانهای سخت وروزهای سخت
این انسانهای سختند که میمانند نه روزهای سخت
در نبرد بین انسانهای سخت وروزهای سخت
این انسانهای سختند که میمانند نه روزهای سخت
هیچ چیز انقدر عجیب نیست که راست نباشد
هیچ چیز انقدر عجیب نیست که پیش نیاید
وهیچ چیز انقدر عجیب نیست که دیر نپاید
زندگی خالی است ان را پر کن
زندگی یک مشکل است با ان روبرو شو
زندگی یک معادله است موازنه کن
زندگی یک معما است ان را حل کن
زندگی یک تجربه است ان را مرور کن
زندگی یک مبارزه است قبول کن
زندگی یک کشتی است با ان دریا نوردی کن
زندگی یک سوال است ان را جواب بده
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو
زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن
زندگی دعا است ان را مرتب بخوان
زندگی درد است ان را تحمل کن
به زندگي ات رو كن ، به خودت دستي بده گرم
سلامي بده پر محبت
لحظات سخت هميشه هست
نااميدي هميشه از راه مي رسه
اما
دست از تلاش هيچگاه برندار
هر وقت يكي از از اينها رسيد- وقتي مشكلي آوار ميشود
فرياد بزن باز هم بايد رو كم كنم
باز بايد خودو رو امتحان كنم
جنگلي باش
كه وقتي دردي مي رسد بفهمد نه ... نه
نه- اينجا همه اش پشت مه بوده
اينجا آرامش داشته اما كوچك نبوده
گاهي ابرها - گاهي مه ها را كنار بزن
بگذار خودت هم ببيني چقدر بزرگي
سبزي بي پايانت را ببين
تك درخت ها ي احساس ، خيال ، انديشه ، لذت ،اميد و همه داشته هايت هستند
قدمي بالاتر؛ دستانم به دست خدا مي رسد
بكوب مطرب مستيم ! مست
حال خوبي ست
قدمي بالاتر؛ دستانم به دست خدا مي رسد
بكوب مطرب مستيم ! مست
حال خوبي ست
دستم كه به دستانش برسد جامم لبريز مي شود
لنگ لنگان مست مست
ديشب آسمانش برق مي زد
جامت را بر پياله ام بكوب
منم مهربان! كه بر سقف آسمان مي كوبم
اين رنگ نشسته بر چهره ام از قلم تو نيست
بر وجودم سنگيني مي كند
آهاي مردمان! باران مي بارد
پياله ها را پر كنيد
مستم مست؛ بزن مطرب
”خنديد اي خوش طالعان وقت طلوع ماه شد”
دستم كه به دستانش برسد جامم لبريز مي شود
لنگ لنگان مست مست
ديشب آسمانش برق مي زد
جامت را بر پياله ام بكوب
منم مهربان! كه بر سقف آسمان مي كوبم
اين رنگ نشسته بر چهره ام از قلم تو نيست
بر وجودم سنگيني مي كند
آهاي مردمان! باران مي بارد
پياله ها را پر كنيد
مستم مست؛ بزن مطرب
”خنديد اي خوش طالعان وقت طلوع ماه شد
قلم به دست میگیرم و صدای بال پروانه خیالم را برایت روی کاغذ میاورم ...
و بعد باز هم سکوت ... سکوتی که هر چند آشناست ولی غربتی غریب را میان من و تو نقاشی میکند ...
چشم های مهربانت باز هم آتشی بر دل من می نشاند ...
نگاهم میکنی و من باز هم از نگاه آشنایت فرار میکنم . ولی در پس این فرار آرزو میکنم کاش در آن لحظه که نگاهمان به هم گره میخورد زمان از حرکت بایستد ... و تا ابد ثابت بماند ...
صدای ستاره ها را خواهی شنید ...
واژه هایی که در انتظار لمس دستان تواند... واژه هایی که برای جاری شدن بر لبان تو لحظه شماری میکنند ...و این آغاز تمام احساس من است ...
دستهایت را که به آسمان بلند میکنی دل مرا در خطوط سر در گم گودی دستانت احساس کن و برای غربت این لحظه ها دعایی کن ...
دعایی کن ... که این صداقت زیبای آشنایمان را پا برجا و مهربانی چشمانت را همیشگی کند ...
دعایی که سراسر عشق باشد و عشق باشد و عشق...
دعایی کن که صدای خدا برایمان لالایی شود و حضورش در دل ما مستدام .
دعایی کن ... دعایی که اسیرمان نکند ... اسیر حرفهای دیگران... اسیر چشمان ریا کار این دنیا ...
دعا کن ... دعا کن که لحظه هایمان ناب ناب ... غم هایمان خواب خواب ... و دعایمان مستجاب شود
گفته بودم ، من هميشه شاهمو و هميشه هم ، شهمات مي شوم
و هميشه غصّه مي خورم كه باز هم سهم من ،چيزي جز محصوري در حصاري خود ساخته نبود...
گرچه مي دانم ، اين زندگي ، هيچ وقت براي من سور و سات نمي شود
امّا باز هم به امّيد خدا ، افسردگي ، كات ـ كه مي شود؟!!
حالا تو هر چقدر دلت مي خواهد بگو : نه نمي شود !!!
امّا بدان ، خدا ، هميشه با ما ، نه تنها يار ، بلكه ندار هم مي شود...
و براي همين هم هست، كه خدا ، براي همه ي آدما ، دار و ندار ، مي شود
پس بار ديگر آغاز مي كنم ...وقتي تمام نمي شوم پس به ناچار آغاز مي كنم...
وقتي تمام نمي شوم ، آغاز كه مي شوم.
نمي دانم تا ، كي؟ اين باز دوباره ها ادامه خواهند داشت . تا كي؟!!نمي دانم...
و آيا روزي خواهد رسيد كه به جاي اين ((...)) نقطه ،
((.)) نقطه بگذارم و
بعد هم مثل همه ي مردم عادي ، بروم سر خط