ماندنی

در نبرد بین انسانهای سخت وروزهای سخت

این انسانهای سختند که میمانند نه روزهای سخت

وقتی چشم امیدتان به خدا باشد

وقتی چشم امیدتان به خدا باشد

هیچ چیز انقدر عجیب نیست که راست نباشد

هیچ چیز انقدر عجیب نیست که پیش نیاید

وهیچ چیز انقدر عجیب نیست که دیر نپاید

زندگی


 

زندگی خالی است ان را پر کن
زندگی یک مشکل است با ان روبرو شو
زندگی یک معادله است موازنه کن
زندگی یک معما است ان را حل کن
زندگی یک تجربه است ان را مرور کن
زندگی یک مبارزه است قبول کن
زندگی یک کشتی است با ان دریا نوردی کن
زندگی یک سوال است ان را جواب بده
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو
زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن
زندگی دعا است ان را مرتب بخوان
زندگی درد است ان را تحمل کن

پادشاه زندگي خودت باش

 
 

به زندگي ات رو كن ، به خودت دستي بده گرم

سلامي بده پر محبت

لحظات سخت هميشه هست

نااميدي هميشه از راه مي رسه

اما

دست از تلاش هيچگاه برندار

هر وقت يكي از از اينها رسيد- وقتي مشكلي آوار ميشود

فرياد بزن باز هم بايد رو كم كنم

باز بايد خودو رو امتحان كنم

جنگلي باش

كه وقتي دردي مي رسد بفهمد نه ... نه

نه- اينجا همه اش پشت مه بوده

اينجا آرامش داشته اما كوچك نبوده

گاهي ابرها - گاهي مه ها را كنار بزن

بگذار خودت هم ببيني چقدر بزرگي

سبزي بي پايانت را ببين

تك درخت ها ي احساس ، خيال ، انديشه ، لذت ،اميد و همه داشته هايت هستند

 

 

غنچه وگل

غنچه با دل گرفته گفت
زندگي لب زخنده بستن است
گوشه اي درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگي شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوي غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش مي رسد
تو چه فکر ميکني
کدام يک درست گفته اند
من فکر مي کنم گل به راز زندگي اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل يکي دو پيرهن بيشتر ز غنچه پاره کرده است!!

بزم ما

 
 

قدمي بالاتر؛ دستانم به دست خدا مي رسد

بكوب مطرب مستيم ! مست

حال خوبي ست

قدمي بالاتر؛ دستانم به دست خدا مي رسد

بكوب مطرب مستيم ! مست

حال خوبي ست

دستم كه به دستانش برسد جامم لبريز مي شود

لنگ لنگان ‏ مست مست

ديشب آسمانش برق مي زد

جامت را بر پياله ام بكوب

منم مهربان! كه بر سقف آسمان مي كوبم

اين رنگ نشسته بر چهره ام از قلم تو نيست

بر وجودم سنگيني مي كند

آهاي مردمان! باران مي بارد

پياله ها را پر كنيد

مستم مست؛ بزن مطرب

”خنديد اي خوش طالعان ‏ وقت طلوع ماه شد”

دستم كه به دستانش برسد جامم لبريز مي شود

لنگ لنگان ‏ مست مست

ديشب آسمانش برق مي زد

جامت را بر پياله ام بكوب

منم مهربان! كه بر سقف آسمان مي كوبم

اين رنگ نشسته بر چهره ام از قلم تو نيست

بر وجودم سنگيني مي كند

آهاي مردمان! باران مي بارد

پياله ها را پر كنيد

مستم مست؛ بزن مطرب

”خنديد اي خوش طالعان ‏ وقت طلوع ماه شد

دعا ...

 

قلم به دست میگیرم و صدای بال پروانه خیالم را برایت روی کاغذ میاورم ...

و بعد باز هم سکوت ... سکوتی که هر چند آشناست ولی غربتی غریب را میان من و تو نقاشی میکند ...

چشم های مهربانت باز هم آتشی بر دل من می نشاند ...

نگاهم میکنی و من باز هم از نگاه آشنایت فرار میکنم . ولی در پس این فرار آرزو میکنم کاش در آن لحظه که نگاهمان به هم گره میخورد زمان از حرکت بایستد ... و تا ابد ثابت بماند ...

صدای ستاره ها را خواهی شنید ...

واژه هایی که در انتظار لمس دستان تواند... واژه هایی که برای جاری شدن بر لبان تو لحظه شماری میکنند ...و این آغاز تمام احساس من است ...

دستهایت را که به آسمان بلند میکنی دل مرا در خطوط سر در گم گودی دستانت احساس کن و برای غربت این لحظه ها دعایی کن ...

دعایی کن ... که این صداقت زیبای آشنایمان را پا برجا و مهربانی چشمانت را همیشگی کند ...

دعایی که سراسر عشق باشد و عشق باشد و عشق...

دعایی کن که صدای خدا برایمان لالایی شود و حضورش در دل ما مستدام .

دعایی کن ... دعایی که اسیرمان نکند ... اسیر حرفهای دیگران... اسیر چشمان ریا کار این دنیا ...

دعا کن ... دعا کن که لحظه هایمان ناب ناب ... غم هایمان خواب خواب ... و دعایمان مستجاب شود

مِثل

 
 
تابوت تنگ وتاریک مثل دیگران بودن را که تاب نیاوری

رسوایی مثل خودت بودنبه بار می آید

و این همه نگاه که تو را سنگسار مثل هیچکس بودن می کنند

نمی بینند

داغ دردی که بر پیشانی تقدیرت نهاده ای:

"مثل هیچکس نباش,حتی خودت"







به رسم پی نوشت:

قماربازها ,حتّی دستهای جور را یک جور بازی نمی کنند

.....,,.....----

 
 

گفته بودم ، من هميشه شاهمو و هميشه هم ، شهمات مي شوم

و هميشه غصّه مي خورم كه باز هم سهم من ،چيزي جز محصوري در حصاري خود ساخته نبود...

گرچه مي دانم ، اين زندگي ، هيچ وقت براي من سور و سات نمي شود

امّا باز هم به امّيد خدا ، افسردگي ، كات ـ كه مي شود؟!!

حالا تو هر چقدر دلت مي خواهد بگو : نه نمي شود !!!

امّا بدان ، خدا ، هميشه با ما ، نه تنها يار ، بلكه ندار هم مي شود...

و براي همين هم هست، كه خدا ، براي همه ي آدما ، دار و ندار ، مي شود

پس بار ديگر آغاز مي كنم ...وقتي تمام نمي شوم پس به ناچار آغاز مي كنم...

وقتي تمام نمي شوم ، آغاز كه مي شوم.


نمي دانم تا ، كي؟ اين باز دوباره ها ادامه خواهند داشت . تا كي؟!!نمي دانم...

و آيا روزي خواهد رسيد كه به جاي اين ((...)) نقطه ،



((.)) نقطه بگذارم و

بعد هم مثل همه ي مردم عادي ، بروم سر خط

رحمت

روزی حضرت سلیمان (ع) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید. در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد، و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه از دهان او بیرون آمد، ولی دانه گندم را همراه خود نداشت. سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید. مورچه گفت: "ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند. خداوند آن را در آنجا آفریده، او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد. من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شوم. او در میان آب شنا کرده، مرا به بیرون آب دریا می آورد، دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم." سلیمان به مورچه گفت: "وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری، آیا سخنی از او شنیده ای؟" مورچه گفت: "آری او می گوید: ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی، رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن..."