قلم به دست میگیرم و صدای بال پروانه خیالم را برایت روی کاغذ میاورم ...

و بعد باز هم سکوت ... سکوتی که هر چند آشناست ولی غربتی غریب را میان من و تو نقاشی میکند ...

چشم های مهربانت باز هم آتشی بر دل من می نشاند ...

نگاهم میکنی و من باز هم از نگاه آشنایت فرار میکنم . ولی در پس این فرار آرزو میکنم کاش در آن لحظه که نگاهمان به هم گره میخورد زمان از حرکت بایستد ... و تا ابد ثابت بماند ...

صدای ستاره ها را خواهی شنید ...

واژه هایی که در انتظار لمس دستان تواند... واژه هایی که برای جاری شدن بر لبان تو لحظه شماری میکنند ...و این آغاز تمام احساس من است ...

دستهایت را که به آسمان بلند میکنی دل مرا در خطوط سر در گم گودی دستانت احساس کن و برای غربت این لحظه ها دعایی کن ...

دعایی کن ... که این صداقت زیبای آشنایمان را پا برجا و مهربانی چشمانت را همیشگی کند ...

دعایی که سراسر عشق باشد و عشق باشد و عشق...

دعایی کن که صدای خدا برایمان لالایی شود و حضورش در دل ما مستدام .

دعایی کن ... دعایی که اسیرمان نکند ... اسیر حرفهای دیگران... اسیر چشمان ریا کار این دنیا ...

دعا کن ... دعا کن که لحظه هایمان ناب ناب ... غم هایمان خواب خواب ... و دعایمان مستجاب شود