.....,,.....----
گفته بودم ، من هميشه شاهمو و هميشه هم ، شهمات مي شوم
و هميشه غصّه مي خورم كه باز هم سهم من ،چيزي جز محصوري در حصاري خود ساخته نبود...
گرچه مي دانم ، اين زندگي ، هيچ وقت براي من سور و سات نمي شود
امّا باز هم به امّيد خدا ، افسردگي ، كات ـ كه مي شود؟!!
حالا تو هر چقدر دلت مي خواهد بگو : نه نمي شود !!!
امّا بدان ، خدا ، هميشه با ما ، نه تنها يار ، بلكه ندار هم مي شود...
و براي همين هم هست، كه خدا ، براي همه ي آدما ، دار و ندار ، مي شود
پس بار ديگر آغاز مي كنم ...وقتي تمام نمي شوم پس به ناچار آغاز مي كنم...
وقتي تمام نمي شوم ، آغاز كه مي شوم.
نمي دانم تا ، كي؟ اين باز دوباره ها ادامه خواهند داشت . تا كي؟!!نمي دانم...
و آيا روزي خواهد رسيد كه به جاي اين ((...)) نقطه ،
((.)) نقطه بگذارم و
بعد هم مثل همه ي مردم عادي ، بروم سر خط
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان ۱۳۸۷ ساعت 23:5 توسط مهتاب
|
سلام به همه دوستان