گنجشک و خدا
و گنجشك روی بلند ترین درخت دنیا نشسته و چشم به آدمیان دوخته بود
عده ای را خوشبخت دید و عدهای را بدبخت
جمعی غرق در ثروت و جمعی دگر در فقر و تنگدستی
دسته ای در سلامت و دسته ای به بیماری و ...
هزاران گروه كه هر یك را حالی بود.
خدا گفت:به چه می نگری؟
گنجشك گفت:به احوال آفریده هایت.
خدا گفت:چه میبینی؟
گنجشك گفت:در عجبم!
از عدل و احسان تو به دور است كه عده ای بدین سان و عده ای...
خدا گفت:آیا پاسخی بر شگفتیت می یابی؟
گنجشك گفت: تنها بر این باورم كه در حق آفریده هایت ظلم نخواهی كرد.
خدا گفت:تندرستان را آفریدم تا به بیماران بنگرند و مرا برای سلامتی خود سپاس گویند
و بیماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكیبایی به درگاهم دعا كنند
كه سلامت نصیبشان گردانم.
توانگران را آفریدم تا به تهیدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرییشان شكر كنند
و به فراموشی نسپارند تهیدستان را...
و تهیدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستیشان بخوانند.
و این همه را آفریدم تا در خوشحالی و بدحالی
در سلامت و بیماری و در هر حال بیازمایمشان
هر كه را به واسطه آنچه میكند سوال خواهم كرد
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر ۱۳۸۷ ساعت 19:16 توسط مهتاب
|
سلام به همه دوستان